تبليغاتX

وبلاگ شخصی جمال مشایخی
وبلاگ شخصی جمال مشایخی
ورود ممنوع !!! خطر مرگ بر اثر خنده!!!
   

سلام به تمام دوستان گلم

خوشبختانه پس از یک ماه دوندگی و استرس امروز دیگه تموم شد!!!

امروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود می گین چرا؟؟؟!!!

خوب بایدم شما ندونین چون من هنوز نگتم!!!

خوشبختانه و به یاری خداوند متعال امروز من از خدمت سربازی معاف شدم

خدا رو هم خیلی شاکرم ان شاءالله هر کی به آرزوش برسه

همتونو دوست دارم در پناه ایزد منان موفق باشین

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
ملا و مرد مسيحي ملانصرالدين وارد خانه يک مرد مسيحي شد و ديد که او دارد گوشت مي خورد. او هم سر سفره نشست و شروع کرد به خوردن. مسيحي گفت: اين گوسفند از نظر شما ذبح شرعي نشده. ملانصرالدين گفت: از نظر من اشکالي ندارد، من بين مسلمانها مثل تو در ميان مسحيان هستم. مريض شدن ملا وقتي ملا مريض شد جمعي از اقوامش به ديدن او آمدند، نشستند و خيال رفتن نداشتند. ملا كه به تنگ آمده بود برخاست و گفت: خداوند مريض شما را شفا داد، برخيزيد و به خانه برويد. گمشدن خورجين ملا روزي ملا از دهي عبور مي كرد خورجينش را از روي الاغش ربودند. ملا هم اهل آن آبادي را جمع كرد و گفت : يا خورجين مرا پيدا مي كنيد يا كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ساده دل با هزار زحمت خورجين ملا را پيدا كردند و به او دادند. وقتي ملا مي خواست برود كدخدا از او پرسيد: ملا جان، اگر خورجينت پيدا نمي شد چه مي كردي؟ ملا جواب داد: هيچ، گليمي را كه در خانه دارم پاره مي كردم و خورجين ديگري براي الاغم مي دوختم!
 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

 

اسم شركت هاي مهم كامپيوتري چگونه انتخاب شده!؟

Apple

ميوه مورد علاقه استيو جابز مؤسس و بنيانگذار شركت اپل، سيب بود و بنابراين اسم شركتش را نيز اپل (به معني سيب ) گذاشت.

Adobe

اسم رودخانه اي كه از پشت منزل مؤسس آن، جان وارناك، عبور مي‌كند.


Google

گوگل در رياضي نام عدد بزرگي است كه تشكيل شده است از عدد يك با صد تا صفر جلوي آن. مؤسسين سايت و موتور جستجوي گوگل به شوخي ادعا مي‌كنند كه اين موتور جستجو مي‌تواند اين تعداد اطلاعات (يعني يك گوگل اطلاعات ) را مورد پردازش قرار دهد



Cisco

مخفف شده كلمه سان فرانسيسكو است كه يكي از بزرگترين شهرهاي امريكا است


HP

اين شركت معظم توسط دو نفر بنام هاي بيل هيولت و ديو پاكارد تأسيس شد. اين دو نفر براي اينكه شركت هيولد پاكارد يا پاكارد هيولت ناميده شود مجبور به استفاده از روش قديمي شير يا خط شدند و نتيجه هيولد پاكارد از آب در آمد

Hotmail

اين سايت يكي از سرويس دهندگان پست الكترونيكي به وسيله صفحات وب است. هنگامي كه مدير پروژه برنامه مي خواست نامي براي اين سايت انتخاب كند علاقه‌مند بود تا نام انتخاب شده اولاً مانند ساير سرويس دهندگان پست الكترونيك به کلمه mail ختم شده و دوماً برروي وبي بودن آن نيز تأكيد شود Html بنابراين اين نام را انتخاب كرد


Microsoft

MICROcomputer SOFTwaree

نام شركت ابتدا به صورت بالا نوشته مي‌شد ولي به مرور زمان به صورت فعلي در آمد.که مخفف است. دليل نامگذاري شركت به اين اسم نيز آن است كه بيل گيتس مؤسس شركت آن را با هدف نوشتن و توسعه نرم افزارهاي ميكروكامپيوتر ها تأسيس كرد

Intel

INTergrated Electronicss

از آنجايي كه اين شركت از بدو تأسيس با تأكيد روي ساخت مدارات مجتمع ايجاد شد نام آن را يا به طور مختصر INTEL نهادند



Oracle

مؤسس شركت اوراكل يعني لري اليسون و باب اوتس قبل از تأسيس شركت روي پروژه‌اي براي CIAA كار مي‌كردند . اين پروژه كه اوراكل نام داشت بنا بود تا با داشتن مقادير زيادي اطلاعات بتواند جواب تمام سؤال‌هاي پرسيده شده توسط اپراتور را با مراجعه به مخزن اطلاعات بدهد. اوراكل در اساطير يوناني الهه الهام است. اين دو نفر پس از پايان اين پروژه شركتي تأسيس كرده و آن را به همين اسم نامگذاري كردند

Motorola

شركت موتورولا با هدف درست كردن بي سيم و راديوي اتومبيل كار خود را آغاز كرد. از آنجاييكه مشهورترين سازنده بي سيم و راديو هاي اتومبيل در آن زمان شركت victoria بود مؤسس اين شركت يعني آقاي پال كالوين نيز اسم شركتش را موتورولا گذاشت تا علاوه بر داشتن مشابهت اسمي كلمه موتور نيز به نوعي در اسم شركتش وجود داشته باشد.

Sony

از كلمه لاتينSonus

به معناي صدا مشتق شده است

Red Hat

مؤسس شركت آقاي مارك اوينگ در دوران جواني از پدربزرگش كلاهي با نوارهاي قرمز و سفيد دريافت كرده بود ولي در دوران دانشگاه آن را گم كرد . زماني كه اولين نسخة اين سيستم عامل آماده شد مارك اوينگ آن را همراه با راهنماي كاربري نرم افزار در اختيار دوستان و هم دانشگاهيش قرار دارد. اولين جمله اين راهنماي كاربري، درخواست براي تحويل كلاه قرمز گم شده بود

Xerox

كلمه Xer در زبان يوناني به معناي خشك است و اين براي تكنولوژي كپي كردن خشك در زماني كه اكترا كپي كردن به روشهاي فتوشيميايي انجام مي‌گرفت فوق العاده حائز اهميت بود

SUN

Standford Univercity Network

اين شركت معظم توسط چهار تن از فارغ التحصيلان دانشگاه استانفورد تأسيس شد. ومخفف عبارت بالا مي‌باشد

Yahoo

اين كلمه براي اولين بار در كتاب سفرهاي گاليور مورد استفاده قرار گرفته و به معني شخصي است كه داراي ظاهر و رفتاري زننده است . مؤسسين سايت جري يانگ و ديويد فيلو نام سايتشان را Yahoo گذاشتند چون فكر مي كردند خودشان هم اين طوري هستند.

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت:خدا
 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود . بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده ! يه آه از ته دل کشيد . بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره . بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود. بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود !! آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد . بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست . اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود . بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره . سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام . بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم . بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ... يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت . بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره. بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود . بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه .. ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود . بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده ! بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد ! بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش ! نکات مهم: 1ـ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد !! 2ـ آدم منگل هم دل داره !! سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد !؟؟!
 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را ميگيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .
 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟ ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد. باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني. خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد. با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد. باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است
 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

همانطور که میدانید در گوشیهای تلفن همراه قابلیتی به نام Divert یا انتقال مکالمه وجود دارد. بدین صورت که هنگامی که خط خود را بر روی شمارهای دایورت میکنید، از این پس هر تماسی با شما گرفته شود به طور اتوماتیک به شماره مورد نظر تعیین شده منتقل میگردد. در نتیجه هیچ کس نمیتواند به طور مستقیم با خط شما تماس بگیرد و گوشی شما هیچگاه زنگ نخواهد خورد. بسیاری افراد از این کار جهت اینکه به هیچ تلفنی پاسخ ندهند و به اصطلاح اطرافیان را بپیچانند استفاده میکنند. اما از آنجا که دست بالای دست بسیار است قصد داریم ترفندی جالب را به شما معرفی کنیم که با استفاده از آن میتوانید به طور مستقیم با خطی که دایورت شده است تماس بگیرید! قطعاً فردی که خط خود را دایورت کرده است شگفتزده میشود که چطور شما توانستهاید با او تماس بگیرید، بدون اینکه تماستان دایورت شود! این ترفند بر روی کلیه گوشیهایی که قابلیت دایورت را دارا هستند قابل انجام است.

نحوه کار بسیار ساده است.

شما بایستی شماره خودتان را بر روی شمارهای که قصد دارید با آن تماس بگیرید دایورت کنید، سپس از خط خودتان با خط خودتان تماس بگیرید! (ترفندستان)

به همین سادگی و همین پیچیدگی که گفته شد!

جهت فهم بیشتر مثالی میزنیم:

فرض کنید شماره شما 09120000000 است. شماره فردی هم که قصد دارید با او تماس بگیرید (که خطش را دایورت کرده است) 09350000000 است.

در گوشی به بخش مربوط به تنظیمات Divert (در بعضی گوشیها Call Forwarding) بروید.

خط خود را بر روی شماره 09350000000 که شماره فرد مورد نظر است دایورت کنید.

اکنون توسط همین گوشی و همین خط خودتان که اکنون دایورتش کردهاید با شماره 09120000000 که شماره خودتان است تماس بگیرید.

با این کار خط طرف مقابل زنگ میخورد و شما بوق آزاد میشنوید که به منزله برقرای تماس مستقیم با فرد مورد نظر است؛ به این ترتیب از دایورتی که صورت گرفته عبور کرده اید.

این ترفند بر روی کلیه خطوط تلفن همراه اعم از همراه اول، ایرانسل و تالیا تست شده و قابل انجام است.

در پایان دقت کنید پس از برقراری تماس، خط خود را از حالت دایورت خارج کنید

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد ! plz

خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي دبي شير شما هم مضر است !!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود!

پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي م ا ه و ا ر ه اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد !

مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش " بول بول بول بول" مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت ! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني ! جيش کني تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي ، که اختيارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!

آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد ! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي " بچه سوسک مرده " بدهد.

آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا "پووووووف" مي کنيد به حداقل مي رسد ! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد . پل نزديك ماشين كه رسيد .پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است ". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:

" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"

"اوه بله ، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد . او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.***

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
نمرود با دخترش (رعضه) نشسته بودند و منظره به آتش انداختن حضرت ابراهيم (عليه السلام) را نگاه مي‌كردند.

دختر نمرود بالاي بلندي ايستاد تا ماجرا را به خوبي ببيند، ديد كه ابراهيم (عليه السلام) در ميان آتش است اما در محوطه آتش، گلستاني ايجاد شده است.

دختر نمرود گفت: اي ابراهيم اين چه حالي است كه آتش تو را نمي‌سوزاند؟

حضرت ابراهيم(عليه السلام) فرمود: زباني كه به ذكر خداوند گويا باشد و قلبي كه معرفت خدا در او باشد آتش در او اثر ندارد.

دختر نمرود گفت: من هم مايل هستم با تو همراه باشم.

حضرت ابراهيم(عليه السلام) فرمود: بگو لا اله الا الله، ابراهيم خليل الله و داخل آتش بشو .
دختر نمرود اين جملات را گفت و پا در آتش نهاد و خود را نزد حضرت ابراهيم(عليه السلام) رساند و در حضورش ايمان آورد و به سلامت به جانب پدرش برگشت.

نمرود با ديدن اين منظره تعجب كرد و در عين حال به خاطر ترس از مملكتش دختر را از راه موعظه و نصيحت نزد خود خواند ولي حرف نمرود در دختر اثر نكرد و دستور داد او را در ميان آفتاب سوزان به چهار ميخ بكشند.

خداوند مهربان به جبرييل فرمود: بگير بنده مرا .

جبرييل رعضه را از آن مهلكه رهانيد و نزد حضرت ابراهيم(عليه السلام) آورد.

رعضه در تمام مشقت‌ها با حضرت ابراهيم(عليه السلام) همراه بود تا آن كه حضرت او را به همسري يكي از فرزندانش درآورد و خداي تعالي فرزنداني به آنها عنايت فرمود كه همه بر مسند نبوت و پيامبري قرار گرفتند.

منبع سايت تبيان

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
 رئيس: شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟

كارمند: بله !

رئيس: خوب است. چون وقتي صبح امروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد، او به اينجا آمد و گفت كه مي خواهد شما را ببيند.

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
كارمندي به دفتر رئيس خود مي رود و مي گويد: «معني اين چيست؟ شما 200 دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.»

رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي.»

كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم.»

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»

صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»

كارمند تازه وارد گفت: «نه»

صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»

مدير اجرايي گفت: «نه»

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»

مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»

مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟

مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.

جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»

مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»

جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»

كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»

شرح حكايت

برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند.. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند.

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
بروز مشكل در سيستم رزرواسيون، پر شدن صندلي ها و علاقمندي راننده يك تاكسي به تماشاي مسابقه فوتبال باعث شد، جان ? نفر از مسافران قطعي پرواز ??? ايرفرانس كه در آبهاي اقيانوس اطلس سقوط كرد، نجات يابد.
به گزارش "ايرانتو" ، امينه و همسرش، زوجي كه قبلا موفق به تهيه بليط نشده بودند، با حضور در فرودگاه تلاش كردند با پرواز مذكور مسافرت نمايند ، اما بدليل پر بودن صندلي ها ، اصرار آنها بجايي نرسيد.
وي با ابراز تاسف از اين حادثه و مرگ مسافران ديگر گفت:\" اين قضيه براي ما شبيه يك معجزه شبيه بود، بخاطر اينكه يكي از دوستانمان كه ديپلمات است، سعي كرد از نفوذ خود در ايرفرانس به همين منظور استفاده كند،اما او نيز نتوانست براي ما كاري بكند و ما مجبور شديم فرودگاه را ترك كرده و با پرواز فرداي آن روز مسافرت كنيم.
قضيه براي مسافر سوم بسيار شگفت انگيز تر بود. معمولا آنان كه دير به فرودگاه مي رسند از پرواز جا مي مانند، اما براي " آندره آپلينك" موضوع درست برعكس بود. راننده تاكسي او كه مي خواست تماشاي مسابقه فوتبال را از دست ندهد ، آندره را خيلي زودتر از موعد به فرودگاه رساند.
وي كه پدر دو فرزند و يك قايقران بوده، بعد از مدتي انتظار متوجه مي شود صندلي هاي هواپيماي مذكور از فضاي كافي براي دراز كردن پاهايش برخوردار نيست. اما از آنجا كه خيلي زود به فرودگاه رسيده بود توانست با پرواز ساعت ? همان روز ، كه صندلي هاي بزرگتري داشت به مقصد خود حركت كند.
نفر چهارم يك هنرمند به نام " گوستاو" بود. با اينكه وي براي پرواز قبلي يعني ساعت ? بعد از ظهر بليط گرفته بود، اما بدليل دير رسيدن به قسمت كنترل، ماموران نتوانستند نام او را در ليست بيابند و به او يادآور شدند كه مجبور است از پرواز ??? استفاده كند. اما اصرار او مبني بر اينكه بايد از پاريس به شهر ديگري برود باعث شد، كاركنان فرودگاه دقت بيشتري بعمل آوردند. آنان با كمي جستجو متوجه شدند ، دليل نيافتن نام او، ناشي از مشكل رزرواسيون بوده و او توانست در آخرين دقايق با هواپيماي قبلي فرودگاه را ترك كند.
كارشناسان معتقدند، بازماندگاني نظير اين افراد ، معمولا نيازمند مشاوره روانشناسي هستند.حتي برخي از خدمه پروازي كه از هدايت هواپيماهاي سقوط كرده ، نجات يافته اند، به مرور دچار فشارهاي عصبي شده ، ممكن است شغل خود را نيز از دست بدهند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب.

6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره.

7صبح: شروع می کنه به آماده شدن. آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!

8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و

9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)

10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد.

11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره.

12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره. ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … )

1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خواستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .

2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!

3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!

4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.

5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.

6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.

7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.

8 غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.

9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)

10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن؟؟!!؟!؟!؟!؟!

2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.

5 صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!!

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

ادریس از پیامبران مقرب درگاه الهی بود.روزی واسطه شد تا خداوند از عذاب یکی از ملایک چشم بپوشد.آن ملک پس از بخشش از جانب خدا به ادریس گفت:حال به بپاس این خدمتی که به من کردی بگو تا کاری برایت انجام دهم.

ادریس گفت:دوست دارم طبقات آسمان را ببینم.ملک ادریس را با خود به آسمان برد.بین آسمان چهارم و پنجم شخصی بود که با دیدن ادریس سخت شگفت زده شد. ادریس پرسید:تو کیستی و چرا از دیدن من تا این حد حیرت کردی؟

آن شخص گفت:من عزراییل هستم .خداوند به من امر فرموده بود که هم اکنون جان ادریس پیامبر را بین آسمان چهارم و پنجم بگیر من با خود فکر می کردم چگونه؟ که ناگهان تو را اینجا دیدم.بدین ترتیب ادریس پیامبر بین آسمان چهارم و پنجم قبض روح شد.

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

روزي رفيقي از ملا پرسيد: تو در چه ساعت هايي از شبانه روز استراحت مي کني؟ ملانصرالدين جواب داد: چند ساعت در شب و دو ساعت هم بعد از ظهر ها که او مي خوابد. رفيقش پرسيد: اون ديگه کيه؟ ملانصرالدين جواب داد: عيالم را مي گويم. دوستش پرسيد: من پرسيدم که تو کي استراحت مي کني، نپرسيدم که زنت کي استراحت مي کند. ملانصرالدين گفت: آخر شما که نمي دانيد، من فقط زماني استراحت مي کنم که عيالم خواب است.

 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست. 


جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.


جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست. 


کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست. 


با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.



 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

شنبه: 
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟! 

یکشنبه: 
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم. 
8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم.... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد! 

دوشنبه: 
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن! 
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه . 

سه شنبه: 
مادره بادوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم،اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه. 
دست اون یکی رو هم گرفتم،اما دیدم مادره داره یه جوری نگام میکنه.اومدم دست خودشم بگیرم،اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت.به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن. 
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده! 

چهار شنبه: 
خیلی عجله داشتم،اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بد بد میده.اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم! 

پنج شنبه: 
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه.با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود. 

جمعه: 
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله!!!!


 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده پیرمرد:معلومه که نه چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟ یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟ ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟ خوب ..آره امکان داره امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی خوب... آره این هم امکان داره یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده آره ممکنه بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد لبخندی بر لب مرد جوان نشست در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه مرد جوان دوباره لبخند زد یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و ازمن واسه عروسیتون اجازه میخواین اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.
 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
اصولاً آب از دست رفته به جوی برنمیگردد. حرف زدن اضافه هم هیچ دردی را دوا نمیکند اونم تو مملکتی که دردها بی‎درمان است و تازه اگر هم درمانی داشته باشد، دست مثلاً-مدیران حکومتی است که آنرا هم انداختهاند توی صندوق، کلیدش را هم دادهاند سگ بخورد!!حالا بعد از باخت ایران به عربستان و حرفهای مربی در کنفرانس مطبوعاتی بعد از بازی، میشود یک مقایسه ساده کرد بین دو مربی داخلی اخیر که برای تیم ملی انتخاب شدهاند و شباهتهایشان را برشمرد.
1 - هر دو داخلی هستند؛ هر دو ایرانی.
2 - هر دو سابقهی مربیگری بینالمللی نداشته اند.
3 - هر دو به واسطه لابی از بالا مربی شدهاند.
4 - هر دو بددهن بوده و همچین “یکهو” اختیار چاک دهانشان را ازدست میدهند.
5 - هر دو به اعتراضهایی که بهشان میشود، بیمحل بوده و حتی برمیگردند ماتحتشان را نشان ملت میدهند. منتها یکیشان خیر سرش توی شریف درس خوانده، آن یکی… (نتیحه اخلاقی این بند این میشود که تو این مملکت درس بخوانی نخوانی هیچ فرقی نمیکند!)
6 - هر دو باندباز هستند. منتها یکی باند میلیونی دارد که به واسطهی آن باند میاید جلو و آن یکی با حضرت رقیه و زهرا و علیآبادی و رییسش از همان عقب همه رو منتر خودش میکند.
7 - هر دویشان میخواهند سر به تن فردوسیپور نباشد!
8 - هر دویشان بعد از هر بازی میگویند ما خوب بودیم، تقصیر داور بود.
9 - هر دویشان تونستهند بازی برده را تو ده دقیقه به عربها ببازند. آن هم دو به یک. منتها یکیشان خیلی هنر به خرج داد و تونست این افتخار رو در تهران بدست بیاره.
10 - هردویشان همدیگر رو کنار گذاشتهاند تا بشوند مربی تیم ملی!
11 - هردویشان با یک بازیکن بزرگ تیمشان مشکل دارند و اخراجش کردهاند که پایههای حکومتشان متزلزل نشود یکهو!
12 - هر دویشان استعفا بلد نیستند و انقدر میمانند که رییس فدراسیون بعدی با تیپپا بندازتشان بیرون!
ولی در مجموع و با توجه به اینکه تیم قلعهنوعی، بعضی موقعها قشنگ بازی می‎کرد و این یکی کلاً ترجیح میدهد تیم همیشه با یک مهاجم بازی کند (مثل وقتی خودش در تیم ملی بود و همراه هاشمیان در خط حمله)، نشد که اینها را کپی همدیگه بدانیم. بخصوص اینکه هنوز شیکمهایان شبیه هم نشده و قدهایشان هم که هیچوقت اندازهی هم نمیشود!

شما چه شباهتها دیگری میبینید که من نگفتم؟!

( مطلب بالا فقط جنبه شوخي و طنز دارد!!!!)




 
| نوشته شده توسط جمال
 
   
گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از آن رابطه ی انسانی
که چنین شد که خودت میدانی
عشق وقتی بشود داتکامی
حاصلش نیست بجز ناکامی
نازنین خورده مگر گرگ ترا
برده یا دات نت و دات ارگ ترا
بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک
به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است
به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک
آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم
مرگ لیلی نت و مت را ول کن
همه را جای OK کنسل کن
OFF کن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من ON ام
اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویسش با دست
نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد
خسته از font و ز formatشده ام
دلخور از گِردِلی @ (ات) شده ام ….
کرد ریپلای به لیلی مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون
باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفتی که بکن خواهم کرد
زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی
نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سرآید قهرت ...




 
| نوشته شده توسط جمال
 
   

جهان: اینجا دادگاه خانواده است. حتی حاضریم بابتش قسم بخوریم. اینجا همه برای طلاق آمده اند و زنها مهریه شان را میخواهند. البته شلوار هیچ مردی دو تا نشده و هوو، مادر شوهر بدجنس و مادر زن فضول خبری نیست. اینها دیگر از مد افتاده و بهانه ها امروزیتر شده. مارمولک، ژل مو، یک کیلو خیار و ....

 

ویژه نامه نوروزی نسیم هراز به بررسی عجیب ترین دلایلی طلاق و مهریه ها طی سال 87 پرداخته، که در ادامه مطالعه می کنید. ...

 

 
| نوشته شده توسط جمال |ادامه مطلب ...
 
   

با توجه نزدیک بودن عید نوروز و گرم شدن بازار SMS به نکات زیر توجه نمایید:

1. کله سحر به کسی اس ام اس ندهید

بقيه در ادامه مطلب .....

 
| نوشته شده توسط جمال |ادامه مطلب ...
 
   
همه ي ما در بعضي مراحل زندگي مجبور به سخنراني کردن مي شويم. مصاحبه اي براي کار جديدتان است؟ سخنراني براي ناظر يا هيئت مديره ي شرکت محل کارتان است؟ بله، همه ي اين ها سخنراني هاي بسيار مهمي هستند و مي توانند آينده ي شما را رقم بزنند. پس نگذاريد که اين فرصت ها از دست بروند بدون اينکه شانس موفقيتتان را بالا ببريد.در اينجا به نکاتي اشاره مي کنيم که هنگام سخنراني کردن براي شنوندگاني حرفه ايومتخصص بايد به خاطر داشته باشيد.

بقيه در ادامه مطلب....

 
| نوشته شده توسط جمال |ادامه مطلب ...
 
   
شاید باور کردنش برای شما دشوار باشد، ولی شرایط سخت یا دیوانگی و شیدایی افرادی را بر آن داشته است که خودشان را عمل جراحی کنند. بعضی از این افراد پزشک بودند، بعضیها هم هیچ سررشتهای از طبابت نداشتند و فقط میل به بقا در شرایطی سخت، آنها را وادار به چنین کار باورنکردنیای است.


این ماجراهای دهگانه را در ادامه مطلب حتماً بخوانید:
 
| نوشته شده توسط جمال |ادامه مطلب ...